تبليغاتX
آیدا: درخت و خنجر و خاطره!

دوشنبه نهم آبان 1390

امروز از 2 تا بچه ها شنیدم استاد حسین قندی دچار بیماری آلزایمر شده. خیلی ناراحت شدم. چرا به دنیا امدیم تا این همه سختی و مریضی رو ببینیم و تحمل کنیم؟ خدا کنه حالش خوب شه. 

نوشته شده توسط آيدا امير اصلاني در 20:1 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دوم شهریور 1390

 

 

غرق شدن در تو،

 

خفگی لذت بخش است

 

 

نوشته شده توسط آيدا امير اصلاني در 11:31 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390

امروز روزنامه همشهری یه مطلبی منتشر کرده بود با این تیتر: آه بهبهانی همچنان قربانی می گیرد!

بعد به ادغام وزارتخانه ها اشاره کرده و گفته بود که اصلا داستان این ادغام ها از کجا شروع شد؟ سقوط هواپیما و آه بازماندگان و درنتیجه استیضاحه وزیر راه نقطه شروع این ماجرا بود!

آهی کشیدم! چون این آه به جز دکتر بهبهانی دامن مرا هم گرفته بود! یاد روزهای سقوط هواپیما و استیضاح وزیر افتادم. لحظه ای که مجلس رای بر برکناری بهبهانی داد، حس خاکستری رنگی توی دلم نشسته بود. سکوت دیوانه کننده ای در وزارتخانه حکمفرما بود که همه را متحیر ساخته بود. اما طبق همیشه که بیشتر از خودم نگران دیگرانم، فکر می کردم که چه اتفاقی برای مدیرمان خواهد افتاد! اما نمی دانستم که سرنوشت خودم بیشتر از آنها با این بازی سیاسی گره خرده است. به هر حال فکر می کنم یکی از اولین افرادی که مجبور شد بعد از وزیر محترم از آنجا بیاد بیرون من بیچاره بودم که بعد از 11 ماه بلاتکلیفی به این زیبایی تکلیفم روشن شده بود! شاید باید حق داد که در این آشفته بازار آقایان به جای اینکه نگران من باشند، نگران خودشان باشند! البته خدا را شکر این بلاتکلیفی فعلا به نفع آنها تمام شده و کماکان بر اریکه قدرت چنبره زده اند!

یاد مادرم افتادم! خیلی خوشحال بود که بالاخره من جای دولتی مشغول به کار شدم که بیمه می شوم و دیگر از توقیفی روزنامه و تمام شدن برنامه تلویزیونی و عوض شدن مدیران خبری نبود! وقتی که شنید وزارت خانه متلاشی شده، گفت رفتی آنجا را هم آباد کردی! دیگر محال بود که وزارتخانه مملکت از هم بپاشه رفتی آنها را هم از کار بی کار کردی! شاید به قول مدیرمون قسمت بر این بود! قسمت این بود که 30 سال یه جا باقی نمونم و نگندم! نمی دانم...

این آه بازماندگان بود

کی قراره آه من بگیره؟؟؟ خدا باعث و بانی هاشو لعنت کند که همه زندگی ام بهم ریختن. همه چیز داشت خوب پیش می رفت...

 

 

نوشته شده توسط آيدا امير اصلاني در 21:14 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوم خرداد 1390

 

امروز حس گربه ای را دارم که بی محابا ماشینی با چهار چرخش از روش رد شده و  جسم متلاشی شده اش داره با نور خورشید صفا می کند! تنها، خسته، بی جون، متلاشی شده.....

نوشته شده توسط آيدا امير اصلاني در 16:28 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390

 

همیشه فکر می کردم آدمها از کارهای بدی که انجام می دهند بعدها پشیمان می شوند.

حالا می فهمم که با گذشت زمان آدمها از کارهای بدی که نکرده اند پشیمان می شوند!

نوشته شده توسط آيدا امير اصلاني در 15:42 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390

 

 

 منو ببخش به خاطر این که نمی تونم ببخشمت

 

 

نوشته شده توسط آيدا امير اصلاني در 20:21 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و نهم دی 1389


نوشته شده توسط آيدا امير اصلاني در 11:44 |  لینک ثابت   •